|
|
|
|
|
تازه از خواب پا شدم ولي خيلي خسته ام. دستم به هيچ كاري نميره. يه عالمه چيز اينور و اونور خونه ريخته. ظرفها نشسته مونده. يه عالمه كار هست ولي من نيروي انجام دادنش رو ندارم. فردا باز شروع هفته است و بدو بدو واسه هزار تا كار شروع ميشه و من هميشه از خيلي از كارا عقبم. دلم شور ميزنه از اين همه كار عقب افتاده كه ميدونم بايد انجام بشن ولي هيچ كاري نميكنم. تو آينه نگاه ميكنم، حتي موهام رو شونه نكردم. واي خدا اگه كسي سر برسه چه فكري ميكنه؟ مثلا من يه خانومم. انتظار ميره كه خيلي نظم و انضباط داشته باشم ولي حتي آقايون هم از من تميز تر و مرتب ترند. مهم نيست. كسي اينجا نمياد. كسي به فكر من نيست. كي به من و زندگيم اهميت ميده. بذار ريخت و پاش خونه از سر و كول هم بالا برن. منم اون وسطها واسه خودم ميپلكم. اين باعث ميشه كه ديگه نخوام كسي به اين خونه وارد بشه. همون بهتر كه فراموش بشم. كدوم يكي از اونا كه ميومدن به خونه ام و من به خاطراونا شوق و ذوقي پيدا ميكردم و آب و جاروئي ميكردم، واقعا دوست بودن. وقت سختيها همشون منو تنها گذاشتن. اين همه دوست و مهموني و سفر دسته جمعي چي شد. همشون غيبشون زد. انگار كه هرگز تو زندگيم نبودن. در واقع هيچ وقت هم نبودن. همون بهتر كه ديگه از اين به بعد هم نباشن. تو تنهائي لااقل ميشه واسه خودم درد دل بنويسم و گريه كنم. جلوي غريبه ها حتي گريه هم نميتونم بكنم. ميخوام فقط به خاطر دل خودم بنويسم و به خاطر همه تنهائيام گريه كنم. ديگه نميخوام از آدمها ياري بطلبم. اينو بهش ميگن افسردگي. به جهنم بذار افسرده باشم. بذار انقدر غصه بخورم تا بميرم. خيلي وقته از همه كشيدم كنار. از خير لطف و مرحمت آدمها گذشتم. كاش براي هميشه تنهام بذارن. گاهي فكر ميكنم هيچ حرفي واسه گفتن به ديگران ندارم. كاش بتونم هميشه بنويسم و اشك بريزم. انگار به اندازه تمام عمرم غم تو دلم جمع شده ، بايد زار بزنم و بنالم تا سبك بشنم. ميخوام اين حرفا رو جار بزنم ، به همه دنيا بگم كه چقدر دلم گرفته ولي نميخوام هيچ كس به حالم دل بسوزونه و ترحم كنه. من به اين عاطفه هاي آبكي نياز ندارم. اگه ميگم، ميخوام بار خودم رو سبك كنم. بايد اين كوه عظيم غم رو يه جا بذارم تا دلم سبك تر بشه ولي لازم نيست ديگران بخونن يا بخوان با من همدردي كنن. ديگران همونهائي هستن كه عزيزان خودشون رو فراموش كردن و به ياريشون نميرن ولي حالا يه دفعه دلشون به رحم مياد و ميخوان غم دل يه زن تنها رو كم كنن. اگه ميخوان لطف كنن ببينن اطراف خودشون كي هست كه تنهاش گذاشتن و به دادش نميرسن. برن به اون يه تسلاي خاطري بدن كه عزيزشونه. من رو هم به حال خودم بذارن تا بتونم اين يه دونه راه حل آخر رو كه واسم مونده انجام بدم. نوشتن و گريه كردن. اگه نه ديگه حتي نميتونم بنويسم و نوشتهام رو يه جائي بذارم كه كسي بخونه. اصلا چرا بذارم ديگران بخونن. مگه خوندنشون چه فايده اي داره. شايد ميخوام اينجوري كسي رو به رحم بيارم؟ شايد اينم يه دستاويزه واسه فرار از تنهائي؟ اي دل بيچاره، كي از اين همه بيچارگي دست بر ميداري؟ اگه كسي بود از بين اين همه دوست و فاميل خرد و ريز تا حالا خودش رو نشون داده بود. آخه دلت به چي خوشه كه ميخواي بازم لطف و مرحمت رو از ديكران گدائي كني؟ اي بدبخت پس كي واقعيت رو باور ميكني؟ بس كن ديگه. دست از اين گدائي بردار. برو اونقدر گريه كن تا بميري ولي ديگه دست كمك به طرفشون دراز نكن. بذار برن دنبال كار خودشون. اونا كه واسه تو يار نمي شن. فراموششون كن. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:21 توسط شکوه
|
|
||
|
|
|
|
|
ساینتفیک امریکن-دانشمندان و نویسندگان مدتها است که متوجه فواید درمانی نوشتن در مورد تجربیات شخصی، افکار و احساسات شدهاند. اما جدا از کارکردی که نوشتن در رفع تنشها و کنار آمدن با آن دارد، نوشتن اثرات فیزیولوژیکی هم در بدن ایجاد میکند. مطالعات نشان میدهند که نوشتن حافظه و کیفیت خواب را بهبود میبخشد، سیستم ایمنی سلولی را تقویت میکند، در بیماران مبتلا به ایدز تعداد ویروسها را کاهش میدهد و حتی بهبود بعد از اعمال جراحی را تسریع میکند. بر اساس تحقیقی که نتایج در آن شماره فوریه مجله انکولوژیست به چاپ رسیده است، بیمارانی که قبل از شروع مراحل درمانی شروع به نوشتن کرده بودند، نسبت به بیمارانی که نمینوشتند به مراتب قدرت بدنی و ذهنی داشتند و احساس بهبودی بیشتری میکردند. این تحقیق روی 71 بیمار مبتلا به لوسمی و لنفوم انجام شده بود و در آن از این بیماران خواسته شده بود که در فعالیتهای منظم نوشتاری شرکت کنند. انسانها موجوداتی اجتماعی هستند و رفتارهای متفاوتی نسبت به تنشها از خود بروز میدهند، یکی از این واکنشها در قبال تجربیات توأم با تنش که بیماری هم یکی از آنهاست، شکوه و شکایت است. آلیس فلاهرتی Alice Flaherty یک دانشمند سیستم عصبی در دانشگاه هاروارد و بیمارستان ماساچوست، عقیده دارد که وبلاگنویسی در مورد رنجها و تنشها، کارکرد مشابهی دارد. مکانیسمی که نوشتن و وبلاگنویسی با آن به بیماران کمک میکند،به درستی شناختهشده نیست و تلاشهای زیادی در جهت شناخت این مکانیسم صورت میگیرد، اما طریقه تأثیر نوشتن، هر چه که باشد، مسلم این است که در حال حاضر بسیاری از بیمارانی که تشخیص سرطان و یا بیماریهای وخیم دیگری در آنها داده شده است، در وبلاگستان به دنبال تسلی میگردند و این تسلی را در آن پیدا میکنند. نانسی مورگان -یکی از محققان مقاله به چاپ رسیده در انکولوژیست- میخواهد که فعالیتهای نوشتن را به برنامههای حمایتی بیماران مبتلا به سرطان اضافه کند. از زمانی که پزشکان متوجه ارزش درمانی وبلاگنویسی شدهاند، بعضی از بیمارستانها در سایتهایشان، وبلاگهای بیماران را میزبانی میکنند. وبلاگنویسی بر نوشتن معمولی برتریهایی دارد، چرا که بیماران را به هم مرتبط میکند و به آنها امکان میدهد، در مورد تجربیات مشترکشان گفتگو کنند و یک جامعه مجازی بسازند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:18 توسط شکوه
|
|
||
|
|
|
|
|
خانه تكاني شب عيده. ميخوام خونه تكوني كنم. ميخوام غبار هاي غم رو از خونه ام بتكونم و دوباره شادي رو در گوشه گوشه خونه جا بدم. همه جا به دنبال نشانه هاي غم ميگردم٬ تا با هر وسيله اي كه ميشه اونو پاك كنم و همه جا رو ميگردم تا شادي هاي جديد رو بيابم و اونو به هر نحو كه ميشه فراهم كنم و محيط خونه رو از اون پر كنم. ميخوام تنهائيهام رو بتكونم و به جاش اين حس رو در خودم به وجود بيارم كه هنوزم به دنيا تعلق دارم ولي ... . خوب حالا از چيزاي ديگه شروع ميكنم.
لباسهاي نو ميگيرم. كفش و كيف نو٬ براي خودم هديه ميگيرم كه لحظه سال تحويل به خودم عيدي بدم. گلهاي تازه ميگيرم و تو خونه ميذارم. همه جا رو زيبا و تميز ميكنم. همه چيز رو نو ميكنم و سفره هفت سين زيبائي تهيه ميكنم. واي خونه چه زيبا شده. از ديدنش لذت ميبرم. چيزي به سال تحويل نمونده. همه چيز آماده است. ميشينم . منتظر عيد ميشم. يه چيزي كمه ولي نميدونم ديگه چيكار ميتونم بكنم. به ماهي هاي زيباي توي تنگ نگاه ميكنم و گلهاي سنبل رو بو ميكنم.
سيبهاي قرمز رو بو ميكنم و به يكيشون گاز ميزنم همه نشانه هاي بركت خدا در سفره من جمع هستند. ولي ... . يه چيزي كمه. نميدونم چيه . بغضي تو گلوم گره ميشه. اشك گوشه چشمم ميشينه. خدايا همه چيز رو جمع كردم ولي تو همه اينها شادي نيست. شادي رو هيچ كجا نميفروختن. هيج جا نديدمش كه بتونم اونو بخرم و سر سفره ام بيارم. با گلوي پر بغض و اشكهاي حلقه زده تو چشم رو به آسمون ميكنم و ميگم: خدايا٬ حول حالنا الي احسن الحال .... . خدايا اين نعمت رو فقط تو ميتوني بر سر سفره ام بگذاري. همه چيز رو ميشه خريد ولي دل شاد رو فقط تو ميتوني به من بدي. خدايا كاري كن كه بتونم در سال جديد شاد باشم. خدايا غمها رو از دلم دور كن. نجوائي رو در دلم ميشنوم. فكري به نظرم ميرسه. شادي رو هم ميتونم داشته باشم. بايد گل خنده و شادي رو از روي لبهاي كساني كه ميتونم شادشون كنم بجينم و به سفره ام اضافه كنم . به ياد دوستانم ميفتم. ميتونم الان با يه تلفن شادشون كنم. ميتونم دل مادرم رو با همدلي و همدردي با اون در اين لحظات سخت بيماري شاد كنم . ميتونم ... . پس چرا اينجا نشسته ام. بايد برم. بايد به دنبال شادي برم. راه ميفتم و ميرم. بوي بهار رو در همه جا حس ميكنم. با نيروئي بيشتر ميرم. ميرم به سوي گلهاي شادي و خنده كه اونو فقط رو لبهاي عزيزانم ميتونم پيدا كنم. درتنهائي نميشه سال نو رو جشن گرفت. ميتونم اين شادي رو در كنار دوستانم پيدا كنم و اونوقت همه با هم با نگاه به لبخندهاي همديگه شاد ميشيم و سفره مون كامل كامل ميشه. سال نو رو با احساسي از سرمستي و شادي در كنار عزيزان شروع ميكنم و خدا رو براي آنچه كه به من بخشيده شكر ميكنم و مطمئنم كه تا پايان سال دلم لبريز از شادي ميمونه. آخه ميگن در لحظه سال تحويل در هر حالي كه باشي تا پايان سال اون حال برات حفظ ميشه. خدايا حول حالنا.....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:53 توسط شکوه
|
|
||
|
|
|
|
|
سردرد ٬ درد سر
يه سردرد دو سه هفته اي٬ چشمتون روز بد نبينه يه درد سر حسابي. هنوز هم مدام تو تشويش برگشتش هستم . سر درد يعني اينكه مغز آدم تعطيل باشه. يعني اينكه هر جا ميري ميفتي تو درد سر. سر كارت هر كاري ميكني اشتباه از آب در مياد. برنامه ريزي هات همه غلط از آب در ميان. با مديرت دعوات ميشه. همكارات غر ميزنند. همه فكر ميكنن تمارض ميكني و حالا چه جوري ميشه اينو به ديگران حالي كرد كه بابا بيشتر از همه خودم دارم اذيت ميشم . اگه مرخصي بگيري ميگن دلش براي كارش نمي تپه. اهميت نميده كه كاراش بمونه. بي تفاوته. مدير ميگه ما از شما انتظار بيشتري داشتيم . همكار بغل دستي طبق عادت هميشگيش ميره در موردت سوسه مياد. مرخصي كه نگيري ميگن حواسشو جمع نميكنه همه كاراش اشتباهه. اين چه وضعشه آخه. مسخره اش رو در آورده ديگه. خلاصه سردرد يه درد سر حقيقيه. راستي ديدين تو محيطهاي كاري چه وضعي هست. چرا اين طوريه؟
راستی دوستای عزیزم خواهش میکنم به دو نظر آخر پست قبلیم توجه کنید. انقدر ازش خوشحال شدم که نتونستم با شما در میون نذارم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:50 توسط شکوه
|
|
||
|
|
|
|
|
زمانی من هم مثل خیلی از بزرگترها با باید و نباید و بکن و نکن های مداومم رابطه خودم رو با پسرم خراب کردم ولی امروز به اشتباهات خودم پی بردم و خواسته ها و آرزوهای پسرم رو بیشتر درک میکنم ولی هنوز هم احساس میکنم خیلی از او دورم. شاید دونستن من الان دیگه کمی دیر باشه ولی من هنوز هم امیدوارم که بتونم گذشته ها رو جبران کم و رابطه مناسب تری رو با پسرم و سایر دوستان جوانم داشته باشم و در این راه مطمئنم که همین دوستان جوان راهنما های خوبی برام خواهند بود. میخوام یه بحث جالبی رو در اینجا راه بندازم که به یه جور همه پرسی و نظر خواهی شبیه باشه . ميخوام بگم ما آدم ها عادت كرديم كه در زندگي نقش والد رو داشته باشيم. ميدونين منظورم چيه؟ ما عادت كرديم كه بگيم اين جوري خوبه٬ اون جوري بده. بايد اين جور باشيم و نبايد اون جوري رفتار كنيم. ما عادت كرديم بگيم كه بزرگي گفته كه .... پس ما هم بايد فلان باشيم و بهمان نباشيم. زماني من به پسرم ميگفتم كه اين رفتار در جامعه پسنديده نيست و جامعه اين اجازه رو نميده كه فلان كار رو بكنيم. به اين تصور كه ما بايد مطيع بايد ها و نبايد هاي جامعه باشيم . فكر ميكردم كه نميشه بر خلاف جريان فكري جامعه حركت كرد و اگه بخوايم با جامعه در بيفتيم عكس العمل جامعه ما رو از پا ميندازه و شايد تا حدي هم همينطور باشه. ولي اصرار من بر اين عقيده پسرم رو از من دور كرد. حالا فكر ميكنم كه آيا اين درسته و آيا ما بايد مطيع آن چيزي باشيم كه گذشتگان براي ما انديشيده اند؟ من ميدونم كه جامعه قدرت بس شگرفي داره كه ما رو به بسياري كارها وادار ميكنه كه اگه به اختيار خودمون بود اون كار رو نميكرديم يا اگه ميكرديم به شكل ديگري اون رو انجام ميداديم.ولي بسياري از بايد ها و نبايدهاي جامعه رو سرسختي و پشتكار جوانان ما شكسته است و چه خوب كه بعضي از اين اعتقادات خشك و بسته شكسته شوند. جوان ما سليقه جديدي داره كه مطابق ميل مردم نسلهاي گذشته نيست و اگر هم نا موافق با خواسته هاي اونها نباشه پذيرشش براي اونها امري است غريب و نا آشنا و هر تغيير هميشه با عكس العمل متقابل باورهاي گذشته رو به رو ميشه. براي اون كس كه عمري رو به راه خاصي گذرونده و به اون عادت كرده٬ خروج از اون راه و انجام رفتارهائي متفاوت بسيار سخته و ساده ترين كار اينه كه همه چيز رو برگردونيم به روند عادي جامعه ولي آيا ما حق اين كار رو داريم؟ ما نميتونيم هميشه بگيم همون كه من ميگم درسته و هر كس جز اين باشه رفتارش غلطه. حتي اگه زماني چيزي درست بوده دليل بر اين نيست كه هنوز هم همون رفتار بايد ادامه پيدا كنه. ميخوام امروز از شما بپرسم كه به نظر شما ما چه طور ميتونيم خودمون رو از بايد ها و نبايد ها رها كنيم و به خواستهاي هم احترام بگذاريم . ما بايد ياد بگيريم كه بتونيم به چيزهائي كه موافق طبع ما نيستند كنار بيائيم و به هر باور و عقيده اي احترام بگذاريم. بايد ياد بگيريم كه به سادگي به خودمون اجاره نديم كه نسبت به رفتارهاي ديگران در مسند قضاوت بشينيم و همه چيز رو با دانش و آموخته هاي پيشينيانمون بسنجيم و بر له يا عليه اون راي صادر كنيم. ميبينيد حتي همين الان هم من باز به بيراهه رفتم و به دنبال بايد و نبايدي ميگردم؟ اصولا آيا وجود اين بايدها و نبايدها در زندگي ضروري هستند ؟ اگر هستند تا كجا؟ و چگونه بايستي تعيين شوند ؟ و چه كسي بايد اينها رو تعيين كنه ؟ و الزام رعايت اين بايد ها و نبايدها كه شايد بشه اون رو به نوعي قانون تصور كرد چگونه است؟ چطور ميشه راهي رو پيدا كنيم كه از تحميل عقايد جلوگيري كنيم؟ اين موضوع اهميت بسزائي داره چون تقابل بايدها و نبايدهاي نسل گذشته با آنچه جوانترها باور دارند شكاف بزرگي رو در بين اونها به وجود آورده و باعث شده كه نه جوانتر ها بتونند با والدينشون و بزرگترهاي فاميل روراست باشن و حرفها و عقايدشون رو بيان كنن و نه والدين ميتونن فرزندان خود رو درك كنن و بشناسن و زندگي شيريني رو با هم داشته باشن. هر جا كه نسل جوان و نسل پيشين با هم و در كنار هم قرار ميگيرن مدام جر و بحث و حتي دعوا و مرافعه به وجود مياد و هيچ راهي براي مداراي دو گروه باقي نمي مونه. هر گروه ميخواد حرف خودش رو به طرف مقابل تفهيم كنه و اين جنگ و جدال پاياني نداره. مطمئنم همه شما يه همچين مشكلاتي رو تجربه كردين. دلم ميخواد در اينجا با يك بحث كاملا بيطرفانه و دوستانه بدون هر گونه جبهه گيري و يك سويه نگري راهي براي آشتي نسلها پيدا كنيم و راه گفتگوي مسالمت آميز با ديگران رو به خودمون و ديگران ياد بديم و شايد بتونيم اصلاح جامعه رو از خودمون شروع كنيم و پايه گذار يك جامعه آزاد انديش بشيم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 0:11 توسط شکوه
|
|
||
|
|
|
|
|
كريسمس christmas به زبان انگليسي و نوئل noel به زبان فرانسوي |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:1 توسط شکوه
|
|
||
|
|
|
|
|
باز مونده بودم چی بنویسم. چه کار مشکلیه انتخاب مطلب؟!!!! درست مثل تصمیم برای آشپزی که خانمها هر روز باهاش روبرو هستن.
مینا بهم گفت راجع به زرد قناری بنویس؟ گفتم که چی؟ گفت بعضیها نمیتونن فرقشو با زرد لیموئی بفهمن. یادم اومد من یه نفر رو میشناختم که به زرد قناری معروف شده بود. میدونین تو اداره همه جا به کار خانمها کار داشت. با وقاحت می ایستاد جلوی در سرویس و زل میزد به خانمها و هر دفعه به یکی گیر میداد که حجابت درست نیست یا مانتوت نامناسبه. یادمه اون موقع مانتوی بلند مد بود. حالا که به یادش میافتم تعجب میکنم که چه دلیل منطقی وجود داشت که مانتوی بلند رو طاقوتی بدونن؟ به خانم هائی که مانتوشون بلند بود گیر میداد و میگفت مثل لباس شب میمونه و اینجا جاش نیست که این چیزا رو بپوشین. خیلی دلم میخواد بدونم هنوزم راجع به مانتوی بلند همین نظر رو داره یا نه. حالا ارتباطش رو با زرد قناری بگم. این آقا یه پیراهن زرد رنگ درست به رنگ قناری میپوشید که تو جوٌ اداری اون موقع خیلی غریب میموند ولی خوب کسی به اون کار نداشت ولی اونائی که بال و پرشون به اون گیر کرده بود از لجشون این اسم رو روش گذاشته بودن و میگفتن با اون پیرهنی که میپوشه به کار دیگران هم کار داره پر روووو !!! راستی که این خط سیر لباسهای ممنوعه برای خانم ها چه روند عجیب غریبی داشته. مطمئنم که جوون ترا باور نمیکنن که اون موقع برای قد بلند مانتوها ایراد میگرفتن و اونو طاقوتی میدونستن. حالا همه از کوتاهی قد مانتوها می نالن و تمام سعی و تلاش بر اینه که قد مانتوها رو یه کم بکشن پائین تر و ارتفاعشو بلندتر کنن. البته بگم که این مانتوها هم هیچ وقت یه قد نرمال برای خودشون ندارن که حضرات اینقدر حرص و جوش نخورن. یادش به خیر زرد قناری حتما حالا هر جا هست داره با مانتو کوتاه ها می جنگه . نمی دونم چه اتفاقی براش افتاد و کجا رفت که یهو غیبش زد و هیچ کس هم نفهمید کجا رفت. ولی هنوز زرد قناری منو به یاد اون دلهره و اضطرابی میندازه که وقتی اونو میدیدیم که داره به طرفمون میاد بهمون دست میداد. واقعا که عجبااااااا. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 21:42 توسط شکوه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
من علاقه خیلی زیادی به نقاشی دارم. دلم میخواد که با گذاشتن تصویر نقاشیهام شما رو هم در لذتی که از کشیدن این تابلوها بردم شریک کنم.
امیدوارم شما هم نقاشی های منو دوست داشته باشین.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:3 توسط شکوه
|
|
||
|
|
|
|
|
دردانه از اول بازار مدام گريه ميكرد مادر اما بي توجه به راه خود ادامه ميداد. دانه هاي اشك قطره قطره همچون دانه هاي در از چشمهايش فرو ميريخت و از بي توجهي مادر در عجب بود كه گويي نه مي ديد و نه ميشنيد. آن اسباب بازي زيبا او را به شدت وسوسه ميكرد ولي مادر به هيچ وجه خيال مصالحه نداشت. هر وقت مادربه دليلي با خريد چيزي مخالفت ميكرد ديگر به هيچ طريقي نميشد نظرش را برگرداند. خيلي قرص و محكم بر سر حرفش ميماند و ديگر به گريه ها و جيغ هاي كودك توجهي نمي كرد. كودك هم اين را خوب دريافته بود و اگرچه مدتي جيغ و داد و شيون ميكرد و قطرات اشك را از گونه فرو مي ريخت ٬ اما سر انجام با نگاهي از سر يأس و حسرت به اسباب بازيها٬ تسليم ميشد و آرام ميگرفت. گاهي در نظرش مادر خيلي بي رحم جلوه ميكرد٬ اما او در اين سالهاي اندك زندگيش دريافته بود كه اين سر و صداها و اشك افشاني ها به هيچ وجه بر مادر تأثير ندارد و هر چه بيشتر پافشاري مي كرد٬ مادر در عزمش استوارتر و چشم وگوش او در برابر ناله ها و گريه هاي كودك كور و كر ميشد. هنوز پس از ساليان دراز نگاه هاي حسرت بار خود را به ويترين مغازه ها به ياد مي آورد و مادر را در سر سختي بي رحمانه اش سرزنش ميكرد اما با خود عهد كرده بود كه هرگز با كودك خود چنين رفتاري نداشته باشد.
امروز اين او بود كه به قطره هاي درگونه اشك دردانه اش مي نگريست. از اولی که وارد بازار شده بودند هر بار به اسباب بازي زيبائي برميخورد يا شكلات خوشمزه اي جلب توجه اش را ميكرد گريه را سر ميداد و او حاضر بود هر كاري بكند تا از ريزش اين دانه هاي در از گونه دردانه اش جلوگيري كند.
كيف دستي اش از چيزهائي كه براي كودكش خريداري كرده بود پر بود اما هنوز هم چيزهاي بيشتري طلب ميكرد. با حسرت به چشمهاي اشكبار كودكش مي نگريست و به عهدي كه با خود كرده بود تا هرگز اجازه ندهد حسرت را در چشهاي كودك خود ببيند فکر ميكرد. نميخواست امتناء او از خريد باعث ايجاد اين احساس در دل كودكش شود٬ اما توان خريدش محدود بود. پولي كه با خود آورده بود تا وسايل مورد نياز خانه را تهيه كند تمام شده است اما هنوز هيچ يك از آنها را تهيه نكرده است و تازه كودكش را هم نتوانسته است راضي كند. طاقت ديدن اشكهاي طفل عزيزش را نداشت اما افسوس كه كودكش نيز اين را به خوبي دريافته بود. اكنون نياز به چيزي را حس ميكرد كه نداشت. دلش براي مادر تنگ شده بود و آن استواري را كه زماني آن را دليل بر بي رحمي مادر دانسته بود٬ در خود آرزو ميكرد. به راستي تا كجا ميتوان به خواسته هاي فرزندان گردن نهاد؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 22:20 توسط شکوه
|
|
||
|
|
|
|
|
تنهائي به دوستي گفتم ميخوام بنويسم اما نمي دونم چي بنويسم؟ گفت بايد رها بشي و فكر كني بعد يه سوژه خوب پيدا ميكني. اگه تنها باشي ميتوني. گفتم من تنها هستم ولي گاهي فكرم اصلا كار نميكنه پيشنهاد كرد كه در مورد خود موضوع تنهائي بنويسم. گفتم آخه خيلي غمناك ميشه گفت: كي ميگه تنهائي بده؟ گاهي تنهائي يه فرصته. بعضي ها كه تنها هستند طوري خودشون رو سرگرم ميكنند كه انگار اصلا تنها نيستند. برخي هيچ وقت نمي تونن تنها باشن و طفلك اون افراد . گفتم آره درسته تنهائي خوبه٬ به شرط اينكه آدم فقط گاهي تنها باشه گفت خوب در مورد همين بنويس كه تنهائي براي هر كس يه جوره. فكري كردم و گفتم آره همين خوبه. راجع به همين مينويسم. بعد به تنهائي خودم فكر كردم و به ساعتهائي كه تو تنهائي كش ميان. اين چند ساله بارها با خودم فكر كردم چطور مي تونم با اين وضع به زندگيم ادامه بدم ولي راستش الان شايد سخت باشه گفتنش ولي به تنهائي خو گرفتم. در عين حال كه دوست دارم با ديگران باشم ولي لحظه هاي تنهائي حيلي آسانتر برام طي ميشه و اين روزها كمتر از تنهائي خودم عذاب ميكشم. حتي زمان هم ديگه مثل قبل كند نميگذره و گاهي حتي گذشتش رو حس نميكنم. البته فكر نميكنم اين چندان خوب باشه كه كسي به تنهائي عادت كنه و از اصل خودش كه نمايل به جمع هست دور بشه ولي تو اين دوره و زمونه كه همه به نحوي تنها هستند٬ اين خودش يه غنيمته كه آدم بتونه با اين مسئله كنار بياد. يكي از دوستانم ميگفت كه من خيلي خسته ام چون هيچ وقت نمهتونم درست استراحت كنم . تو خونه ما بقدري شلوقه و رفت و آمد زياده كه من هيچ وقتي براي تنها شدن و كمي استراحت يا وقت گذاشتن براي تمركز بر روي مسئله يا كاري رو ندارم و هر شب وقتي خسته و كوفته ميرم كه تن به خواب بسپرم ميبينم كه باز هم نتونستم كارهاي شخصي خودم رو كه نياز به كمي تنهائي و فراغت داره انجام بدم. او از اين نظر به من غبطه ميخورد كه وقتم هميشه در اختيار خودم هست و اين آزادي رو دارم كه اونو به ميل خودم صرف كنم. تو خونه پدرم من هم تا حدودي اين مشكل رو داشتم و در اين مورد بهش حق ميدم. تو تنهائي آدم خيلي كارها رو نميكنه مثلا يه ظرف واسه آب خوردن داره كه چون با كسي اونو شريك نيست از توي همون آب ميخوره. ديگه لازم نيست آدم در توالت رو ببنده يا مرتب خونه اش رو مرتب و تميز كنه چون كسي اونو نمي بينه كه آدم از شلوغي خونه اش شرمنده بشه.گاهي آدم رختخوابش رو هم جمع نمي كنه. ديگه آدم كمتر غذاي گرم تهيه ميكنه و يه جوري سر و ته اين كار به هم مياد با جند لقمه نون٬ يه غذاي حاضري و يا سفارش يه غذاي آماده از رستوران و خوردنش به صورت سر پائي و در حال انجام بعضي كارهاي ديگه. خلاصه به تدريج همه آداب زندگي جمعي به كنار ميره و شايد حتي به نحوي فراموش ميشه. يه دوست ديگه ميگفت ميدوني چرا اكثر ذوج هاي جوان خيلي زود از هم خسته ميشن؟ علتش به نظر من اينه كه ذوج هاي جوان تصور ميكنن كه همه چيز رو با شريك زندگيشون شريك شده اند و به همين دليل دائم هم ديگه رو براي زمان هائي كه نخواسته اند با هم اونو سر كنن از هم بازخواست ميكنن و به تدريج اين مسئله به يه شكنجه و عذاب تبديل ميشه پس سعي ميكنن براي اين زمان ها كه يا نمي خوان با هم باشن يا لازم ميدونن تنهائي يا با دوستانشون بگذرونن دروغ هاي سنجيده اي بگن كه معلوم نشه و اين جوري دروغ و خيانت در ميان زن و شوهرها شروع ميشه. ما همه دوست داريم كه زمانهائي رو براي انجام دادن يه كاري يا يه رابطه اي و يا حتي برای هيچ كاري بلكه فقط لحظاتي رو براي آرامش درون خود اختصاص بديم واين يكي از ضروري ترين نياز هاي ماست و بدون اون دچار خستگي روحي و نا آرامي ميشويم ولي تنهائي زياد هم گاهي ميتونه باعث وهم و خيال و ترس بشه و يا اينكه باعث بشه اساس زندگي جمعي و خانوادگي رو به فراموشي بره در حالي كه اين هم براي انسان يه نيازه ونبودش اكثرأ باعث احساس پوچي در زندگي و بي هدفي ميشه و انگيزه ها رو از انسان ميگيره. تعلق داشتن به كسي يا گروهي از جمله نياز هاي شناخته شده انسانه.
تكنولوژي و توسعه زندگي ماشيني و شهري هم از جمله عواملي است كه انسان رو به سمت تنها شدن و جدائي از جامعه سوق ميده و روانشناسان اين مسئله رو مشكل انسان امروزي ميدونن. گاهي آدمها حتي در كنار هم تنها هستند و يكديگر رو نمي بينند مثل زماني كه يك گروه با هم تلويزيون تماشا ميكنند گرچه با هم هستند ولي هر كس به تنهائي فيلم روتماشا ميكنه وجدا از ديگران ماجراهاي فيلم رو تجربه ميكنه. به هر حال جامعه داره به طرفي ميره كه تنهائي رو همگاني ميكنه واين سرنوشت تلخيه كه در انتظار انسان فرداست كه درآن خانواده ها هم تنها ميمونن و حتي زن و شوهر هم كمتر در كنار يكديگر خواهند بودو هر كس فقط براي خودش و با خودش زندگي خواهد كرد. والدین بچه ها رو بزرگ میکنن و اونا میرن و پشت سرشون رو هم نگاه نمیکنن. از همين الان ميشه اين تنهائي رو احساس كرد. ديگه انسانها در آينده يار و ياور هم نخواهند بود و هر كس بايد خودش بار خودش رو به مقصد برسونه.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 20:50 توسط شکوه
|
|
||