|
|
|
|
|
دردانه از اول بازار مدام گريه ميكرد مادر اما بي توجه به راه خود ادامه ميداد. دانه هاي اشك قطره قطره همچون دانه هاي در از چشمهايش فرو ميريخت و از بي توجهي مادر در عجب بود كه گويي نه مي ديد و نه ميشنيد. آن اسباب بازي زيبا او را به شدت وسوسه ميكرد ولي مادر به هيچ وجه خيال مصالحه نداشت. هر وقت مادربه دليلي با خريد چيزي مخالفت ميكرد ديگر به هيچ طريقي نميشد نظرش را برگرداند. خيلي قرص و محكم بر سر حرفش ميماند و ديگر به گريه ها و جيغ هاي كودك توجهي نمي كرد. كودك هم اين را خوب دريافته بود و اگرچه مدتي جيغ و داد و شيون ميكرد و قطرات اشك را از گونه فرو مي ريخت ٬ اما سر انجام با نگاهي از سر يأس و حسرت به اسباب بازيها٬ تسليم ميشد و آرام ميگرفت. گاهي در نظرش مادر خيلي بي رحم جلوه ميكرد٬ اما او در اين سالهاي اندك زندگيش دريافته بود كه اين سر و صداها و اشك افشاني ها به هيچ وجه بر مادر تأثير ندارد و هر چه بيشتر پافشاري مي كرد٬ مادر در عزمش استوارتر و چشم وگوش او در برابر ناله ها و گريه هاي كودك كور و كر ميشد. هنوز پس از ساليان دراز نگاه هاي حسرت بار خود را به ويترين مغازه ها به ياد مي آورد و مادر را در سر سختي بي رحمانه اش سرزنش ميكرد اما با خود عهد كرده بود كه هرگز با كودك خود چنين رفتاري نداشته باشد.
امروز اين او بود كه به قطره هاي درگونه اشك دردانه اش مي نگريست. از اولی که وارد بازار شده بودند هر بار به اسباب بازي زيبائي برميخورد يا شكلات خوشمزه اي جلب توجه اش را ميكرد گريه را سر ميداد و او حاضر بود هر كاري بكند تا از ريزش اين دانه هاي در از گونه دردانه اش جلوگيري كند.
كيف دستي اش از چيزهائي كه براي كودكش خريداري كرده بود پر بود اما هنوز هم چيزهاي بيشتري طلب ميكرد. با حسرت به چشمهاي اشكبار كودكش مي نگريست و به عهدي كه با خود كرده بود تا هرگز اجازه ندهد حسرت را در چشهاي كودك خود ببيند فکر ميكرد. نميخواست امتناء او از خريد باعث ايجاد اين احساس در دل كودكش شود٬ اما توان خريدش محدود بود. پولي كه با خود آورده بود تا وسايل مورد نياز خانه را تهيه كند تمام شده است اما هنوز هيچ يك از آنها را تهيه نكرده است و تازه كودكش را هم نتوانسته است راضي كند. طاقت ديدن اشكهاي طفل عزيزش را نداشت اما افسوس كه كودكش نيز اين را به خوبي دريافته بود. اكنون نياز به چيزي را حس ميكرد كه نداشت. دلش براي مادر تنگ شده بود و آن استواري را كه زماني آن را دليل بر بي رحمي مادر دانسته بود٬ در خود آرزو ميكرد. به راستي تا كجا ميتوان به خواسته هاي فرزندان گردن نهاد؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 22:20 توسط شکوه
|
|
||